زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟



سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟



چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن
.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

/ 4 نظر / 23 بازدید
دینه کوه بهشت الموت

سلام دوست من این ماه ضیافت خدا و ماه رمضان بر شما و مردم خوب گازرخان تبریک عرض می کنم

خوشنامي

سلام،سخنان بسيار عبرت آموز ومفيدي بود. وبلاگ بسيار مفيدي داري كه با افتخار آن را لينك نمودم. برايتان آرزوي دوام توفيقات مي نمايم.

دانشجو معلم

با سلام! وبلاگتون به همراه مطالبش خیلی جالب هستن. اگه امکانش هست به وبلاگ ما هم بیایید و لینکمون کنید اگه خواستید لینکتون کنم در بخش نظرات برام بنویسید. با تشکر

معصومه وهابی جولادی

با سلام و احترام شماره 2 مجله اقلیم چهارم- وِیژه الموت مردادماه 1393 منتشر شد. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ تور کتاب و یا بزم جولادک مراجعه فرمایید.