اسب سواری مرد چلاق و افلیجی را دید که از او کمک می خواست ، مرد سوار دلش به حال او سوخت و از اسب پیاده شد و او را بلند کرد و بر روی اسب نشاند تا به مقصد برساند ؛ مرد چلاق همین که بر روی اسب نشست دهانه ی اسب را کشید و گفت اسب را بردم خدا نگهدار!! و شروع به تاختن کرد اما قبل از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد تو تنها اسب را نبردی بلکه جوانمردی را هم بردی!! اسب مال تو ، اما گوش کن ببین چه می گویم ، هرگز به کسی نگو چگونه اسب را به دست آوردی ، زیرا می ترسم که دیگر هیچ « سواره ای » به « پیاده ای » رحم نکند.

تهیه کننده : mahsan

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۳/٢٥ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : میثم محمدی الموتی | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای